....
میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست....
میتوان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
میتوان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
میتوان از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست....
چه لطیف است حس آغازی دوباره...
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
...و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن!
...وچه اندازه شیرین است امروز
روز میلاد...
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهیست
روزگاریست غریب
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود
دستها بالا بود!
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟!
یک پاسخ...
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند....
نامهات كه به دستم رسید،من خواب بودم؛ نامهات بیدارم كرد.
نامهات ستارهای بود كه نیمهشب در خوابم چكید و ناگهان دیدم كه بالشم خیس هزار قطره نور است. دانستم كه تو اینجا بودهای و نامه را خودت آوردهای. رد پای تو روشن است.
هر جا كه نور هست، تو هستی، خودت گفتهای كه نام تو نور است.
نامهات پر از نام بود. پر از نشان و نشانی. نامت رزاق بود و نشانت روزی و روز.
گفتی كه مهمانی است و گفتی هر كه هنوز دلی در سینه دارد دعوت است.گفتی كه سفره آسمان پهن است و منتظری تا كسی بیاید و از ظرف داغ خورشید لقمهای برگیرد.
و گفتی هر كس بیاید و جرعهای نور بنوشد، عاشق میشود.
گفتی همین است، آن اكسیر، آن معجون آتشین كه خاك را به بهشت میبرد. و گفتی كه از دل كوچك من تا آخرین كوچه كهكشان راهی نیست، اما دم غنیمت است و فرصت كوتاه و گفتی اگر دیر برسیم شاید سفرهات را برچیده باشی، آن وقت شاید تا ابد گرسنه بمانیم...
آی فرشته، آی فرشته كه روزی دوستم بودی، بلند شو دستم را بگیر و راه را نشانم بده، كه سفره پهن است و مهمانی است.
مبادا كه دیر شود، بیا برویم، من تشنهام، خورشید میخواهم.
از عرفان نظر آهاری

ماه من، غصه چرا ؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما میخندد
یا زمینی را که دلش، از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه نگرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید
،زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشهایات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم میداد
او همانی است که هر لحظه دلش میخواهد، همه
غرق شادی باشد
!ماه من
غصه اگر هست، بگو تا باشد
،معنی خوشبختی
!...بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر؛
!پشت هر کوه بلند، سبزهزاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی میخواند؛
که خدا هست، خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟
حوض بی ماه
در بياباني دور
در همانجا كه نپيچد نفس رهگذري
خانه اي خواهم ساخت
در و ديوار غريبش همه آغشته به غم
خانه اي پشت دو كوه
خانه اي پشت دو موج
خانه اي زير دو ابر
خانه اي در طرف ديگر صبح
روي يكرنگي آب روي دلتنگي ماه
آسمان اين دشت غرق در تنهايي است
مردمان اينجا مردماني سردند
در هواي دلشان رخنه كرده ست نفرت
گل ياس اينجا خسته و افسرده است
خانه اي پشت دو كوه
در ميان دشتي است رو به روي خورشيد
در حياتش غزل و خاطره ها ميرويند
ياد چشمان تو همچون مهتاب
روشني بخش هواي دل تاريك من است
گر چه چشمان تو را اين دل من لايق نيست
ميروم تنها...
دور از اين دود و دم و آدمها
به خيال و غم عشق تو بسوزم خوشحال
عكس چشمان تو را روي افق ها بكشم
بغض دلتنگي خود را به تن صحرا ريزم
جاي من نيست زميني كه در آن
شيشه پنجره ها با صداي نفسي ميشكند
ساكنان اينجا مردمي بي احساس مردمي بي دردند
خانه ام زير دو ابر روبه روي درياست
رو به يك شهر زلال رو به يك باغ لطيف
آسمان آنجا با زمين يكرنگ است
زندگاني اينجا جز شرنگي به دلم هيچ نريخت
تا كه محزون و غريبانه سخن ها گفتيم
آرزوها همه در سينه ي من جا دارند
مي روم تا بشينم لب حوض بي ماه
قصه ي درد بگويم با آب
سر به خاكستر اين زندگي تلخ نهم
و بميرم آرام...
وقتی که سفر به درون را آغاز کنید عشق آغاز میشود....و بهار سر آغاز سفر است....
امروز آخرین روز از فصل سرد زمستونه ! میگم سرد منظورم سرمای روحمه که با اومدن بهار داره کم کم آب میشه و جوونه میزنه....
می شنوی؟ این صدای پای بهار است بوی خوش بهار....پیام آور این است که همه چیز در گذر است...همه چیز... و تنها چیزی که یادگار میماند یک خاطره است پس کاش بیاییم در این بهار زیبا دلهایمان را پاک کنیم خوب باشیم خوب بمانیم تا خوب یادگار شویم.....
زندگی انقدر کوتاه است که شاید دیگر فرصتی برای با هم بودن نداشته باشیم برای دوست داشتن پس تا میتوانید دوست داشته باشید....و سرشار از عشق باشید....
خب دیگه مثل اینکه بازم داره غمگین می شه!....بگذریم
به هر حال سال خوبی رو برای همتون آرزو میکنم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید فقط مواظب باشید زیاد شیرینی شکلات و آجیل نخورین که چاق نشین
البته یکی میخواد اینارو به خودم بگه!!
به همتون خوش بگذره....![]()
![]()
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست
مثل گل،صحبت دوست
مثل پرواز،کبوتر
می و موسیقی و مهتاب و کتاب،
کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر
این همه یک سو،یک سوی دگر،
چهره ی همچو گل تازه ی تو!
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو!
من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد
که چرا انسان اين دانا اين پيغمبر
در تکاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد که هنوز
مهرباني را نشناخته است ؟
و نمي داند در يک لبخند
چه شگفتي هايي پنهان است
من برآنم که درين دنيا
خوب بودن به خدا سهلترين کارست
ونمي دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است
و همين درد مرا سخت مي آزارد .....
فريدون مشيري